خواب با چاشنی لبخند
بازگشت به خونه
از اینکه نتونستم وبلاگ رو آپدیت کنم عذر خواهی میکنم. احتمالا از پست قبلی متوجه شدید چرا.. هنوزم وقت زیادی ندارم. فعلا یه عکس میذارم تا بعد مفصل بنویسم! ...
تنها ماندم
دیروز گل پسر و مامان گل پسر رو بردم خونه مامان بزرگ، تا هم بتونه با آرمان و خاله سارا بازی کنه، هم فرصتی بده که مامان مهربونش یکم به درسهاش برسه(هر چند که بعید میدونم بذاره مامان جونش درس بخونه). به هر حال، الان تنهای تنهای تنهای تنها، بدور از همسر و گل پسرم تو خونه نشستم و دلتنگشونم. آخه، دلم برای خودم سوخت. ...
به من هم شکلات بدید!
خاطره شب یلدا
شب یلدا رفتیم خونه مامان جونینا. آرمانینا هم اونجا بودن. من و آرمان کلی در بدو ورود به زبون خودمون صحبت کردیم! مامان جون به من و آرمان یه ماشین قشنگ کلاسیک کادو داد. خاله سارا هم با خط قشنگش روش نوشته بود:پرهام جان اولین یلدات مبارک خاله سارا هم چند تا مسابقه و سرگرمی از جمله پرتاب حلقه آماده کرد. البته من و آرمان با نق زدنامون نذاشتیم خیلی بازی کنن! ...
عکس من و نگار خانم
گل پسر در تختخواب
چند وقتیه وقتی رو تخت خودت میذارم و آویز بالای تختت رو روشن میکنم با تعجب و هیجان نگاش میکنی و سرگرم میشی. منم از فرصت استفاده استفاده میکنم به کارام برسم. ...
اولین خنده با صدا
گل پسرم! امروز بعد از ظهر که داشتم باهات بازی میکردم برای اولین بار صدای خنده ات دراومد. وای خدای من... چه لذتی داشت یک آن تمام غصه هام کنار رفت و از ته قلب شاد شدم. در آغوشت گرفتم و بوسیدمت. شیرینم! وقتی حرف بزنی دیگه احتمالا رو ابرام. همین الانم صدا که در میاری کلی قربون صدقه ات میرم. خدابا شکرت... ...







