پرهامپرهام، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

❤وبلاگ محمد پرهام عزیز ما❤

بازگشت به خونه

از اینکه نتونستم وبلاگ رو آپدیت کنم عذر  خواهی میکنم. احتمالا از پست قبلی متوجه شدید چرا.. هنوزم وقت زیادی ندارم. فعلا یه عکس میذارم تا بعد مفصل بنویسم! ...
18 دی 1391

تنها ماندم

دیروز گل پسر و مامان گل پسر رو بردم خونه مامان بزرگ، تا هم بتونه با آرمان و خاله سارا بازی کنه، هم فرصتی بده که مامان مهربونش یکم به درسهاش برسه(هر چند که بعید میدونم بذاره مامان جونش درس بخونه). به هر حال، الان تنهای تنهای تنهای تنها، بدور از همسر و گل پسرم تو خونه نشستم و دلتنگشونم. آخه، دلم برای خودم سوخت. ...
9 دی 1391

خاطره شب یلدا

شب یلدا رفتیم خونه مامان جونینا. آرمانینا هم اونجا بودن. من و آرمان کلی در بدو ورود به زبون خودمون صحبت کردیم! مامان جون به من و آرمان یه ماشین قشنگ کلاسیک کادو داد. خاله سارا هم با خط قشنگش روش نوشته بود:پرهام جان اولین یلدات مبارک خاله سارا هم چند تا مسابقه و سرگرمی از جمله پرتاب حلقه آماده کرد. البته من و آرمان با نق زدنامون نذاشتیم خیلی بازی کنن! ...
4 دی 1391

اولین خنده با صدا

گل پسرم! امروز بعد از ظهر که  داشتم باهات بازی میکردم برای اولین بار صدای خنده ات دراومد. وای خدای من... چه لذتی داشت یک آن تمام غصه هام کنار رفت و از ته قلب شاد شدم. در آغوشت گرفتم و بوسیدمت. شیرینم! وقتی حرف بزنی دیگه احتمالا رو ابرام. همین الانم صدا که در میاری کلی قربون صدقه ات میرم. خدابا شکرت...   ...
2 دی 1391