پرهامپرهام، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

❤وبلاگ محمد پرهام عزیز ما❤

جزئیات پشت صحنه اجرا

در پی انتشار تصویر خبر اجرای کنسرت اینجانب لازم دیدم به طرفداران عزیز اعلام کنم که اینطوری نیست که ما بیخبر کنسرت بذاریم جریان اینطوری بود که ما رفته بودیم گشت و گذار که بعلت شهرت همه ریختن دوروبرم!           حالا هی اصرار که یه اجرا برامون بکن، ما هم که یه هنرمند مردمی، موندیم تو رودروایستی!     منم گفتم:آماده اید؟ همه همراهی کنید!       در آخرم که با تشویقای مردم برگشتیم.  ...
6 آبان 1391

وقتی گل باغ زندگی می خوابه

وقتی گل زندگیمون چشمای قشمگش رو می بنده و به خواب میره گویی یه فرشته خوابیده و من یاد اون شعری می افتم که قبلا نوشته بودم...( روزی پا به این دنیا خواهی گذاشت... ) بينمش روزي كه طفلم همچو گل در ميان بسترش خوابيده است بوي او چون عطر پيك ياس ها در مشام جان من پيچيده است   ...
30 مهر 1391

اولین حضور در یک مهمانی بزرگ

پنجشنبه ای که گذشت شام دایی مامان مهمونی داده بود و همه دعوت بودن و اولین مهمونی بزرگ و البته شلوغی بود که من حضور داشتم.  البته مامان به سفارش مامان بزرگ و بابا منو بغل کسی نداد و کلا یا تو کریر خوابیده بودم یا در حال شیر خوردن بودم. خاله جونم با پسر خاله آرمان هم اومدن و کلی از دیدنشون خوشحال شدیم. خاله سارا با مامان بزرگینا هم اوموده بود و یه ماشین تراکتور که از شمال سوغاتی برام خریده بود هدیه داد که خیلی هم قشنگه. اینم بگم که مامان کلی از دستم راضی بود چون گریه و بی تابی نکردم. گرچه بیچاره از اتاق بیرون نیومد ولی مهمونی بهش خوش گذشته بود. راستی لباس ملوانیم اندازه ام شده بود و کلی تیپ زده بودم حیف که نشد عکس بگیریم...
22 مهر 1391