پرهامپرهام، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

❤وبلاگ محمد پرهام عزیز ما❤

بازگشت مامان جون و باباجون از مکه

روز شنبه ٧ اردیبهشت ساعت 23 رفتیم فرودگاه برای استقبال از باباجون و مامان جون. پرهام ناز هم تو راه خوابید ولی اونجا بیدار شد . خلاصه بمیرم براش بدخواب شده بود گل پسر در انتظار!!: ساعت 00:30 هواپیما نشست و ساعت 1  بامداد دسته جمعی به خونه رفیتیم. روز یکشنبه ظهر هم به سمت قم حرکت کردیم. ...
17 ارديبهشت 1392

ولیمه مامان جون و باباجون

دوشنبه 9  اردیبهشت شب ولیمه از مکه برگشتن مامان جون و بابا جون بود. تو راه رفتن به تالار خوابت برده بود و تورو در حالیکه خواب بودی بردم داخل و تحویل خاله معصومه ( دختر دایی خودم) دادم. بعدش هم که بیدار شدی خیلی متین و آقا آروم بودی و خلاصه که اصلا اذیت نکردی گل پسرم. خاله معصومه حسابی ازت عکس گرفت ولی هنوز به دستم نرسیده تا بتونم اینجا بذارم. چون فردا بابایی باید میرفت سرکار مجبور شدیم شب برگردیم. راستی مامان جون و باباجون کلی سوغاتی برات اوردن که بعدا یه عکس برا یادگاری میذارم. البته برا من و بابای هم اوردنا!!!!!  دستشون درد نکنه. در ضمن مادربزرگ هم برات به دست پیراهن شلوار سوغات اورده بود که تو خونمون بهت&nb...
17 ارديبهشت 1392

اومدن دوستای شیرازیمون

روز پنج شنبه 5 اردیبهشت دوستای شیرازیمون ( آقا احسان و سارا خانم) به خونه ما اومدن. همون دوستایی که تو پست "ای شیرازی!!!!! !" بهش اشاره کرده بودیم! امیدواریم دوباره هرچه زودتر ببینیمتون! ...
17 ارديبهشت 1392

خواب با عروسکهایت

عزیز دل مامان و بابا! دیروز بعد حموم حسابی خسته شده بودی و خوابیدی. ما هم عروسکهاتو گذاشتیم کنارت و این عکسو ازت گرفتیم: انگار عروسکهاتم مثل خودت خسته بودن و خوابیدن کنار تو گل پسر.!!!! فدای این ناز خوابیدنت بشم من. ...
30 فروردين 1392

بند کلاه یا ماکارونی!

شیرینکم! چون لثه هات می خاره از هر چیزی برای اون استفاده میکنی و انگار بهترین چیز برای تو چیزای پارچه ای اند. از اون جمله بند کلاهته که زود میکنی تو دهنت انگار که ماکارونی میخوری! این عکس رو دایی حسین وقتی عید قم بودیم ازت گرفته: پرهام درحال خوردن ماکارونی!   پی نوشت: سوار رورورک آرمان شده بودی! ...
28 فروردين 1392

بدرقه مامان جون و باباجون

دیشب برای بدرقه باباجون و مامان جون و همینطور مادربزرگ به فرودگاه مهرآباد رفتیم.اخه اونا عازم حج بودن. من که نمیدونم کجاست ولی همه بهشون میگفتن خوش به حالتون. حتماَ جای خوبیه که همه دلشون میخواد برن. البته چون نصفه شب بود و وقت خواب منم گذشته بود خنده و ... تعطیل بود. همینکه گریه نکردم آقایی کردم! خوشبختانه زمان بندی ها دقیق بود و معطل نشدیم. خدا به همراهشون. ...
27 فروردين 1392