حضور در اولین عروسی
دیشب اولین عروسی بود که منم بودم. کلی تیپ زدم و خوشحال و خرم رفتیم.... اما همینکه تو تالار عروسی شروع شدم من زدم زیر گریه و دیگه ول نکردم. با اینکه یه سری مامانی منو به بابایی داد و بابایی هم منو بیرون برو تا یه هوایی بخورم بازم آروم نشدم. خلاصه تقریبا همش بغل مامانی بودم در حالیکه وایستاده بود و هی راه می رفت. به هر حال عروسی تموم شد و با خستگی زیاد خونه که رسیدیم تا ٩ صبح خوابیدم تا خستگیم در بره! به هرحال این اولین تجربه حضور تو یه عروسی برای من بود! ...







