پرهامپرهام، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

❤وبلاگ محمد پرهام عزیز ما❤

حضور در اولین عروسی

دیشب اولین عروسی بود که منم بودم. کلی تیپ زدم و خوشحال و خرم رفتیم.... اما همینکه تو تالار عروسی شروع شدم من زدم زیر گریه و دیگه ول نکردم. با اینکه یه سری مامانی منو به بابایی داد  و بابایی هم منو بیرون برو تا یه هوایی بخورم بازم آروم نشدم. خلاصه تقریبا همش بغل مامانی بودم در حالیکه وایستاده بود و هی راه می رفت. به هر حال عروسی تموم شد و با خستگی زیاد خونه که رسیدیم تا ٩ صبح خوابیدم تا خستگیم در بره! به هرحال این اولین تجربه حضور تو یه عروسی برای من بود! ...
13 بهمن 1391

به پهلو شدن

امروز گل پسر هی به پهلو می چرخید. فکر کنم داره سعی میکنه بغلطه! تازه وقتی اسباب بازی پنگوئنش رو هم کنارش گذاشتم البته با فاصله دیدم رو زمین خودش رو تا دم اون کشیده و دست انداخته و خلاصه پنگوئنای بیچاره نقش زمین شده بودن! هر روز یه کار تازه میکنه و من و بابایی هم هی قربون صدقش میریم! ...
7 بهمن 1391

تولد باباجون

پنچ شنبه ٢٩ دی رفتیم قم تا تولد باباجون رو جشن بگیریم. البته روز تولدشون ١٢ دی بود ولی چون نزدیک اربعین بود مامانینا با بقیه قرار گذاشتن بعد محرم و صفر جشن بگیرن. وقتی باباجون از بیرون اومد و ما صدای در حیاط رو شنیدیم چراغها رو خاموش کردیم. باباجون هم از اینکه برق هست ولی چراغای داخل خونه خاموشه کلی تعجت کرده بود.. وقتی هم اومد مامانینا که هرکروم مسوول روشن کردن یه چراغ بودن, چراغا رو روشن کردن و دست زدن و... خلاصه کلی باباجونو غافلگیر کردن. خاله سارا هم یه شعر برا تولد بابا سروده بود که خودش نواخت و خوند! درضمن آهنگ تولدت مبارک رو بابای خوبم به خاله سارا یاد داد تا با ارگ کوچولوی من بزنه! لازمه بگم من و آرمان هم کادو دادیم....
30 دی 1391